تبليغاتX
Let it be

Let it be

چه کنیم؟!

آخیش کلاس و مدرسه تمام شد. معلمی را با عشق آغاز کردم ولی در این سال‌ها بچه‌ها به شدت دوست‌نداشتنی شده‌اند. البته به جز آن تعداد بسیار اندک خوبان که سال به سال دارد از تعدادشان کاسته می‌شود. حالا من مثلاً معلمی هستم که مدیرها شاخ توی جیبم می‌گذارند اساسی و ازم تعریف می‌کنند که از پس بچه‌ها بر می‌آیی و کلاس‌ات خشک و تر را با هم دارد و الخ. خلاصه این‌که از همین تریبون جهانی اعلام می‌کنم که گلاب به روی شمای خواننده، گُه به گور بابای کسی که پشت سر ما معلم‌ها حرف بزند و بگوید شما که کلی تعطیلی دارید و حالا هم که می‌روید استراحت تا اول مهر. خب پر واضح است که تا اواسط تیرماه و از آن طرف از اوایل شهریور درگیر مدرسه و تصحیح اوراق امتحانی هستیم ولی به جان عزیز شمای خواننده قسم اگر این یکی دو ماه هم استراحت نکنیم، اصلاً محال است بتوان اول مهر دوباره شروع کرد. تازه در این سال‌ها آدم پوفیوز هم رشد صعودی داشته و امان از وقتی که بگویی شیطنت و ندانم‌کاری اقتضای سن بچه هست ولی همکار پوفیوز را چه کنیم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:44  توسط aqil  | 

«کاش زندگی مانند جعبه‌ی موسیقی بود، صداها آهنگ بود؛ حرف‌ها ترانه.» سعید پور صمیمی- دلشدگان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 15:41  توسط aqil  | 

« من به عنوان نماینده‌ی تام‌الاختیار خداوند در این محله و تمام محله‌ها، به شما می‌گویم که بروید حال‌تان را بکنید ولی اسراف نکنید.» ( پرویز پرستویی- مارمولک)
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:34  توسط aqil  | 

خواب!!!

بعضی شبها به واسطه‌ی شغل‌‌م خواب کلاس و مدرسه می بینم. بعضی خواب‌ها حسی گروتسک‌گون با خود دارند و جفنگ می‌نمایند. بعضی وقت‌ها هم کابوس وار می‌شوند. چند شب پیش خواب می‌دیدم توی کلاس دارم راه می‌روم ولی شاگردهام بر و بچه‌ها و دوستان فیس‌بوکی‌اند که هرگز ندیدم‌شان ولی عکس‌هاشان را در فیس‌بوک یا در معرفی وبلاگ‌‌هاشان دیده‌ام. از همه جفنگ‌تر این‌که توی کلاس دبیرستان، دختر و پسر درهم نشسته‌اند. به یکی از دختر‌های کلاس می‌گویم که ریدینگ هفته پیش را با تلفظ صحیح بخواند. حالا دارد انگلیسی را تند‌تند می‌خواند و کلمات را می‌جود. دقت می‌کنم به چهره‌اش. عینکی‌ست و با آن رگه‌هایی از معصومیت و شیطنت توأمان در چهره‌اش خیلی شبیه به سوفیا مسافر است در آن عکس پروفایلش. تند می‌شوم به‌ش:« این چه طرز خوندنه؟! مگه سگ دنبالت کرده؟!» یکی از آن‌طرف خنده‌ی بلند تمسخر‌آمیزی سر می‌دهد. بلند می‌شوم می‌روم به طرفش. ای بابا این که آرمین ابراهیمی‌ست: « گُم شو بیرون! دیگه هم نبینمت! ( با پوزش از آرمین عزیز. خواب است دیگر!) ابر اهیمی پُر رویی می‌کند و از جایش تکان نمی‌خورد: « تو با این موهای بلندت اسم خودتو گذاشتی دانش‌آموز؟! مبصر کلاس کیه؟ برو به مدیر بگو بیاد تکلیفمو با این آقا پسر معلوم کنم!» بعضی وقت‌ها از این گرد و خاک‌ها می‌کنم ولی انتظار هم ندارم مبصر مثل فنر از جایش بلند شود و بپرد توی راهرو دنبال مدیر. ولی بعضی مبصرها جهت خودشیرینی در این از جا جهیدن هم‌تا ندارند. ای بابا این مبصر که زود از کلاس زد بیرون چقدر شبیه به علیرضا حسن‌خانی است. حالا مدیر آمده در آستانه‌ی در ایستاده است. خیره به من. ای بابا این مدیر هم که خودش موهای بلندش را روی شانه‌اش ریخته است. خیره می‌شویم به هم. این که شهزاد رحمتی‌ست. دیگر نمی‌توانم تحمل کنم این فضای جفنگ را. نفسم دارد بند می‌آید. از خواب آشفته‌ام می‌پرم. دیگر خوابم نمی‌برد. می‌روم سراغ آرشیو فیلم‌هایم. گوشی را می‌گذارم روی گوش‌هایم که صدا مزاحم اهل منزل نشود. حس کامل به کارگردانی دیوید مکنزی که یک کار ساندنسی است و تازه خریدمش را می‌‌گذارم توی دستگاه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:50  توسط aqil  | 

یک هیولا به معنی خوبِ کلمه!

بهمن فرمان‌آرا از دیدارش با مرحوم اورسن ولز در رستورانی در پاریس چنین نقل می‌کند: « من که فکر می‌کنم زیاد غذا می‌خورم، ریتم خوردنم را آهسته کرده بودم و ولز یک ساعت‌ونیم بعد از این‌که غذای من تمام شد هنوز داشت غذا می‌خورد! چون با 24 صدف شروع کرد و بعد پاچه‌ی خوک خورد و چهار بطری شراب هم نوشید! آن‌قدر نابغه بود که وقتی می‌خواست خوش‌مشرب باشد، هیچ‌کس نمی‌توانست به پای او برسد. یک هیولا به معنی خوبِ کلمه بود............. »
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 22:10  توسط aqil  | 

.... خداوند قدرتی بدهد و الخ!

در تازه‌ترین شماره ماهنامه‌ی سینمایی فیلمنگار با طرح جلدی از سُپور نازنین استاد مهرجویی که خداوند قدرتی بدهد تا دوستش داشته باشیم! دو فقره ترجمه مرتکب شده‌ام؛ یکی نوشته‌ی تحلیلی کنت جونز است به مناسبت نیمه‌شب در پاریس وودی آلن که با توجه به نثر متفاوت و قدری سخت‌خوان کنت جونز تلاش کرده‌ام تا فارسیِ‌ای روان و قابل خواندن از آن ارائه دهم و دیگری گفت‌وگویی‌ست جذاب با آلن که به خواندنش می‌ارزد. این دومین ترجمه‌ام از گفت‌وگو با وودی آلن است که اولی را همین آقای کنت جونز سامان داده بود و در مجله‌ی دنیای تصویر منتشر شد. با سپاش ویژه از مهربانی‌ها و همراهی‌های آقای جواد رهبر که متن اصلی گفت‌وگو به انتخاب ایشان است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:23  توسط aqil  | 

-By Roger Ebert on April 26/The greatest films of all time

I am faced once again with the task of voting in Sight & Sound magazine's famous poll to determine the greatest films of all time. Apart from my annual year's best lists, this is the only list I vote in. It is a challenge. After voting in 1972, 1982 and 1992, I came up with these ten titles in 2002:
Aguirre, Wrath of God (Herzog) Apocalypse Now (Coppola) Citizen Kane (Welles) Dekalog (Kieslowski) La Dolce Vita (Fellini) The General (Keaton) Raging Bull (Scorsese) 2001: A Space Odyssey (Kubrick) Tokyo Story (Ozu) Vertigo (Hitchcock)


To add a title, I must remove one. Which film can I do without? Not a single one. One of my shifts last time was to replace Hitchcock's "Notorious" with "Vertigo," because after going through both a shot at a time during various campus sessions, I decided that "Vertigo" was, after all, the better of two nearly perfect films.

The other titles I consider the best work by their directors. I expect Coppola's "The Godfather" to be on this year's list again, and it may even more higher. It is a great film. But "Apocalypse Now" is a film which still causes real, not figurative, chills to run along by spine, and it is certainly the bravest and most ambitious fruit of Coppola's genius.

I've written before how its critical reputation was harmed after he made an unwise statement at the Cannes premiere about being dissatisfied with the ending. I was there the night he said it, on a yacht while speaking with six or seven film critics. It was clear the film was a triumph. This was a friendly informal offshore cruise. It was clear he was referring to the fact that the film's 70mm version was intended to play without end titles, which would be supplied by a brochure. The 35mm ending was as we see it now. That's all he meant. An urban legend has somehow perpetuated itself that he was referring to the entire Kurtz segment.

More critics would say "8 1/2" was Fellini's greatest work, and there is support for "Amarcord" and "La Strada." Sometimes the way you consider a film depends on when and why you saw it, and what it meant to you at that time. "La Dolce Vita" has become a touchstone in my life: A film about a kind of life I dreamed of living, then a film about the life I was living, the about my escape from my life. Now, half a century after its release, it is about the arc of my life, and its closing scene is an eerie reflection of my wordlessness and difficulty in communicating. I still yearn and dream, but it is so hard to communicate that--not literally, but figuratively. So the Fellini stays.

So does the Keaton. There must be a silent film, and I consider "The General" to be his best. "Aguirre" is the most evocative expression of Herzog's genius, and I admire it even more after watching him go through it a shot at a time with Ramin Bahrani a few years ago at Boulder. (Having agreed to do one of his films, it was the one he chose.)

"Citizen Kane" speaks for itself. "2001: A Space Odyssey" is likewise a stand-along monument, a great visionary leap, unsurpassed in its vision of man and the universe. It was a statement that came at a time which now looks something like the peak of humanity's technological optimism. Many would choose "Taxi Driver" as Scorsese's greatest film, but I believe "Raging Bull" is his best and most personal, a film he says in some ways saved his life. It is the greatest cinematic expression of the torture of jealousy--his "Othello."

There must be an Ozu. It could be one of several. All of his films are universal. The older I grow and the more I observe how age affects or relationships, the more I think "Tokyo Story" has to teach us. Kurosawa's "Ikiru" has as much to say, but in the rigid economy of the Sight and Sound limitations, impossible choices are forced.

That leaves only one title to be replaced: "Dekalog," by Kieslowski. This is an easy decision, because the magazine's new rules insist that if you vote for, say, a pair of films ("The Godfather" and "The Godfather Two"), or a trilogy (Ray's "Apu" trilogy or Kieslowski's "Blue, White and Red trilogy), each film counts as a separate title. Therefore, since "Dekalog" consists of ten films, averaging an hour long, it would take all ten places on my list.

At one point in pondering this list, here's what I thought I would do: I would simply start all over with ten new films. Once any film has ever appeared on my S&S list, I consider it canonized. "Notorious" or "The Gates of Heaven," for example, are still two of the ten best films of all time, no matter what a subsequent list says.

I decided not to do that--trash the 2002 list and start again. It was too much like a stunt. Lists are ridiculous, but if you're going to vote, you have to play the game. Besides, the thought of starting with a blank page and a list of all the films ever made fills me with despair.

So there must be one new film.

The two candidates, for me, are Charlie Kaufman's "Synecdoche, New York" (2008) and Terrene Malick's "The Tree of Life" (2011). Like the Herzog, the Kubrick and the Coppola, they films of almost foolhardy ambition. Like many of the films on my list, they were directed by the artist who wrote then. Like several of them, it attempts no less than to tell the story of an entire life,

In "Synecdoche," Kaufman does this with one of the most audacious sets ever constructed: An ever-expanding series of boxes or compartments with which the protagonist attempts to deal with the categories of his life. The film has the insight that we all deal with life in separate segments, defined by choice or compulsion, desire or fear, past or present. It is no less than a film about life.

In "The Tree of Life," Malick boldly begins with the Big Bang and ends in an unspecified state of attenuated consciousness after death. The central section is the story of birth and raising a family.

I could choose either film. I will choose "The Tree of Life" because it is more affirmative and hopeful. I realize that isn't a defensible reasons for choosing one film over the other, but it is my reason, and making this list is essentially impossible, anyway.

Apart from any other motive for putting a movie title on a list like this, there is always the motive of propaganda: Critics add a title hoping to draw attention to it, and encourage others to see it. For 2012, I suppose this is my propaganda title. I believe it's an important film, and will only increase in stature over the years.


+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 2:9  توسط aqil  | 

کاش!!!

دی وی دی مرغ و خورشت آلو رو یکی از شاگردهایم برایم آورد و گفت که آقا گلشیفته توشه و خب معلوم است که او فقط خواسته لختِ گلشیفته را ببیند و کاری نداشته به باقی قضایا. فیلم را دیدم و بیش از همه دلم برای گلشیفته فراهانی سوخت. کاش نمی‌رفت. کاش می‌ماند.. کاش می ماند تا خاطره‌های بازی های خوبش را در این‌جا برایمان تکرار کند. با مهرجویی بترکاند باز. و به ما یادآوری می‌کند که عدم محدودیت فقط معنی‌اش این نی...ست که ساق ظریف پاهایت را نتوانیم در فیلم‌ها ببینیم. وقتی به میزان زیادی حرف برای گفتن نداشته باشیم نتیجه‌اش می‌شود مرغ و خورشت آلو. جاهایی می‌خواهد طنازی کند ولی لوس است. و از همه بدتر این‌که توی کافه نادری دارند فرانسه‌ی غلیظ حرف می‌زنند و مادر ایرانی در وطن خویش به زبان بیگانه می‌میرد. هنوز چیزی نگذشته از اسکار گرفتن فرهادی که به ما یادآوری می کند با همین زبان می‌توان بزرگان سینمای جهان و سینماشیدایان دنیا را مسحور کرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:55  توسط aqil  | 

هر آدمی قادر به مدیریت دوستی با چند نفر است یا چه‌گونه دوستی‌های فیس‌بوکی دوام خواهند آورد؟

متنی را که خواهید خواند، در گرماگرم اکران شبکه‌ی اجتماعی آقای دیوید فینچر ترجمه کردم. نوشته‌ای‌ست تحقیقی به بهانه‌ی نمایش فیلم فینچر که سایت انتشارات دانشگاه هاروارد منتشرش کرد. از عزیزان خواهش می‌کنم در صورت استفاده از این متن حتماً منبع را ذکر کنید: « برگرفته از وبلاگ عقیل قیومی»

فيلم مربوط به فيس‌بوك پيشِ رويِ ماست: شبكة اجتماعي كه محصول همكاري ديويد فينچر و آرون سوركين به عنوان فيلم‌نامه نويس است و تمامي گزارش‌ها بيانگر اين است كه هر دوتاشان كار خوبي ارائه داده‌اند؛ چرا كه اين فيلم در متاكريتيك امتياز بسيار شگفت‌انگیز 97  از100 را كسب كرده است.

فيلم در باره‌ي بنيان‌گذاران يك شبكة اجتماعي‌ست؛ سايت فيس‌بوك كه موفق به فتح جهان شد و در حال حاضر با وجود بيش از پانصد ميليون كاربرش سرآمد است و چه بسا شما هم يكي از اين كاربران باشيد. فينچر و سوركين دست به روايتِ داستاني زده‌اند كه مارك زوكربرگي- پديدآورندة سايت- را به ما مي‌شناساند كه در مسير اقدامش دشمنانِ قابلِ توجه‌اي را براي خودش تراشيد تا به همة ما كمك كند كه دوستان بيش‌تري داشته باشيم. خب اين به چه كار مي‌آيد؟ فايده‌اش چيست؟ يك شخص به چند دوست نياز دارد؟ «پاسخ: به 150 دوست!» اين را نظرية تكامل مي‌گويد.

عددِ 150 به عنوان محدوده‌اي از شمارِ افرادي كه يك شخص مي‌تواند با آنان يك ارتباط با ثبات را حفظ كند،پذيرفته شده است. شايد با اين عدد به عنوان عدد دُنبار Dunbar s number آشنا باشيد؛ عددي كه مُبدعش رابين دُنبار- انسان‌شناس،زيست شناس مربوط به نظرية تكاملي و استاد روانشناسي دانشگاه ليورپول- است. دنبار اين عدد را به عنوان حدِنهاييِ محدوده‌اي از شمارِ         آدم‌هایی كه فرد واقعاً مي‌تواند روي ارتباطاتِ به اندازة كافي قوي و قابل اتكا با آنان حساب كند، توصيف مي‌كند. به عبارت ديگر، اين چرخه‌اي از افرادي‌ست كه لطفِ‌شان شاملِ حالِ شما مي‌شود. ما به هيچ وجه اين ظرفيتِ شناختي را نداريم كه شمار بزرگ‌تري از ارتباطات را در سطح پيچيده‌اي كه براي يك اُلفَتِ واقعي مورد نياز است، حفظ كنيم.

دُنبار مسير كارش را به تئوري هوش اجتماعي مبني بر اين كه به چه دليل نُخستي‌ها                   ( جانوراني شامل بوزينه،ميمون و انسان- م) چنين مغزهاي بزرگي دارند، معطوف كرد و به اين عدد رسيد. اين تئوري از اين جهت مورد توجه است كه جهان اجتماعيِ پيچيده‌اي كه نخستي‌ها در آن زندگي مي‌كنند، نظرية تكامل را با توجه به اندازة مغز به پيش راند. اساساً، نخستي‌ها بيش از ساير جانوران به پيوندهاي اجتماعي‌شان وابسته هستند و همچنين اين پيوندهاي اجتماعي، پيچيده‌تر و به لحاظ اجتماعي آگاهانه‌تر هستند. بر مبناي كار دُنبار و سايرين، يك همبستگي قوي بين وسعت يا اندازة گروه( و در نتيجه پيچيدگي اجتماعي‌اش) و اندازة نسبيِ نواحي پيشرفته‌تر مغز(neocortex)، چنين فرضيه‌اي را تاييد مي‌كند. دنبار در بررسي اين همبستگي‌ها، منحني اندازه‌هاي مغزهاي نخستي‌هاي گوناگون را در مقابلِ اندازه‌هاي گروه‌هاي اجتماعي‌شان ترسيم كرد و به محاسبة ارتباط دست زد و نتيجه را با اندازة مغز انسان جمع زد و به عدد 150 دست يافت.

دُنبار مي‌گويد:" جهانِ اجتماعيِ ما هنوز هماني است كه چند صد هزار سالِ پيش بوده است. تعداد افرادي كه ما شخصاً باهاشان سر و كار داريم، آناني كه مي‌توانيم به‌شان اعتماد كنيم و آناني كه نسبت به‌شان يك كششِ عاطفي احساس مي‌كنيم، بيش‌تر از 150 نفر نيستند و اين عدد قدمتي دارد به اندازة طول زماني كه ما به عنوان گونه‌هاي انساني زيسته‌ايم و به اين دليل است كه ذهن‌هاي ما ظرفيت پذيرشِ عددي بزرگ‌تر از اين را ندارد."

به هر حال چنين چيزي تيرِ تئوريكي نيست كه در تاريكي زده شده باشد. دنبار در مورد اين عدد جادوييِ تكاملي چنين توضيح مي‌دهد: "به محض اين كه در اين موارد شروع به جست‌وجو كنيد، جمع‌هايي در اين اندازه در هر جايي سر و كله‌شان پيدا مي‌شود." و اين گونه است كه مثلاً در اكثر ارتش‌هاي پيشرفته تعداد اعضاي يك گروهان، متشكل از فرمانده و افراد تحت حمايتش، تقريباً 130  تا 150 نفر است. موفقيت بزرگ شركت گورتكس بر اساس جزيياتي كه مالكولم گلادوِل ارائه داد، مديون پافشاري مالك شركت است كه ترجيح داد تا كارخانه‌‌هاي كاملاً مجزايي بسازد با حدود 150 كارگر در هر كارحانه تا اين كه تنها به گسترش هر كارخانه دست بزند. به نظر مي‌رسد كه ساكنانِ روستاهاي مربوط به دوران نوسنگي در خاورميانه بر اساس تعداد افراد در محل‌هاي سكونتشان بين 120 تا 150 نفر بوده‌اند. و بر طبق آمار قابلِ دسترس در سايت فيس بوك هر كاربر به طور ميانگين 130 دوست دارد.

در بسياري موارد دربارة تفاوت ميان دوستان آنلاين و دوستاني كه در زندگي واقعي‌مان داريم و دربارة بيهودگي و بي‌معناييِ داشتن هزاران دوست چيزهايي مطرح شده و اظهار تاسف‌هايي صورت گرفته است. يقيناً دُنبار نمي‌گويد كه اين روابط آنلاين، به ناگزير، چيزِ بدي هستند. در واقع او مي‌گويد كه اين گونه روابط آنلاين سبب مي‌شوند تا اصل رابطه‌ها در گذر زمان رو به زوال نرود. ولي اين روابط اگر تنها محدود به فيس‌بوك باشند، قابل دوام نيستند و دُنبار مي‌گويد كه چنان‌چه شما با هم در جمع ظاهر نشويد، سرانجام شمارِ ارتباطات‌تان به همان عدد 150 كاسته خواهد شد.

تازه‌ترين كتاب دنبار كه هم اكنون در دسترس است، مجموعه‌اي از مقالاتي‌ست با اين عنوان كلي:" يك شخص به چند دوست نياز دارد؟" اين كتاب،گوناگوني‌هاي تكاملي را توضيح مي‌دهد و اين كه چرا جانوران تك‌جفتي به مغزهاي بزرگ نياز دارند؛ چرا مي‌اَرزَد تا براي يك مصاحبه يك دست كت و شلوار نو بخريم و چه‌گونه آگهي‌هايي را كه افراد مجرد در بارة خود ارائه مي‌دهند، تفسير كنيم. نظرية تكامل رفتاري، موضوع جذابي‌ست و از ما آدم‌هاي بهتري خواهد ساخت.

منبع:سايت انتشارات دانشگاه هاروارد

 



 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 19:40  توسط aqil  | 

پیاده می‌شود تا پیاده شوم!

غروب غمگین یکی از خیابان‌های فرعی میدان جمهوری در اصفهان. انگار نه صدایی از آدم‌ها درمی‌آید و نه از اندک ماشین‌هایی که در گذرند. سکوتی که بوی خوبی از آن نمی‌آید. کارتم را فرو کرده‌ام در دستگاه کارت‌خوان و دارم رمزم را وارد می‌کنم که فریاد بلندی می‌شنوم و از پس آن جوانکی را می‌بینم که سینه چاک کرده و رجز می‌خواند و  خیابان خلوت تا همان چند لحظه پیش آرام را غرق در وحشت می‌کند. حالا دارد همچنان خشمگین و با فریاد  به دوستش در آن طرف خط می‌گوید: « زود باش بینم. زود بیا اون ساطورم با خودت بیار. من امروز ک... جفت‌تونو پاره می‌کنم.» یک تیزی توی دستش خودنمایی می‌کند.  نزدیک شدن به‌ش خطرناک است ولی به محض این‌که شتابان به پیاده‌رو می‌آید و از کنارم می‌‌گذرد عزم می‌کنم تا ببینم موضوع چیست: « رفیق حیف تو نیست. به این نازی و خوش‌تیپی. حالا چی شده مگه؟» « ببینش» آن طرف خیابان را نشان می‌دهد. دخترکی نه چندان زیبا و هراسان را می‌بینم. « آشغال عوضی اگه بدونه هنوز چقد دوس‌ش دارم. میگه دیگه مزاحم من نشو. من نامزد کردم. تو گُه خوردی که نامزد کردی. من ک... اون نامزدتو پاره می‌کنم.» « حالا خودتو اذیت نکن. اینقد دخترای نازتر دوباره سر راهت سبز می‌شن. دختری که تو را ول می‌کنه می‌ره نامزد می‌کنه نمیشه خیلی به‌ش اعتماد کرد. رفیق بیا بی‌خیالش شو» « یه چی می‌گی‌ها واسه خودت. عمر و زندگی‌مو گذاشتم روش.» رو می‌کند به آن سو با فریاد: « الاغ اگه می‌‌دونسسی هنوز چقد دوس‌ت دارم. میری نامزد می‌کنی. میام خوابگاه‌تونو به آتیش می‌کشم.» حالا دختر از مسیر نگاهم گم می‌شود. بی‌خیال جوانک و رجز خوانی‌هایش می‌شوم. می‌روم دروازه تهران تا به دانشگاه بروم. توی تاکسی نشسته‌ام. دقایقی می‌گذرد و دخترکی می‌‌آید کنارم می‌نشیند. خودم را جمع و جور می‌کنم  به دیگر سو ولی لمبرهایش پرچرب‌تر و گنده‌تر از آن است که به این کنار کشیدن‌‌ها جواب دهد. به شدت مضطرب است و رنگ به رخسار ندارد. « ببخشید خانوم که فضولی می‌کنم ولی من همه چی رو دیدم و می‌دونم. واقعاً چرا ولش کردین؟» « دیگه از دستش خسته شده بودم. خیلی شکاک بود. به تَرَکِ دیوار هم شک داشت. دائم باید به‌ش جواب می‌دادم. حالا شما می‌گین میاد خوابگاه آبرومو ببره؟!» « حالا واقعاً نامزد کردین؟» «  نامزدم از دوستای خانوادگیمونه. تازه از خارج اومده. دنبال یه دختر خوبِ خانواده‌دار بوده. نامزدم اگه بفهمه با این دوس بودم چی فک می‌کنه؟! می‌خوا بیاد سراغ نامزدم» «آقا نگه دارین من پیاده میشم.» پیاده می‌شود تا پیاده شوم. مردی دیگر سوار می‌شود و کنار دخترک می‌نشیند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 20:19  توسط aqil  |